+ - x
 » از همین شاعر
 ما همه از الست همدستیم
 ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور
 خامشی ناطقی مگر جانی
 عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 گر سران را بی سری درواستی
 صبر مرا آینه بیماریست
 آمد آن خواجه سیماترش
 نرد کف تو بردست مرا
 الا هات حمرا کالعندم

 » بیشتر بخوانید...
 امشب، هرشب
 غریبانه
 برهمن را نگویم هیچ کاره
 مادر
 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
 رنگ آرزو
 اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سگ ار چه بی فغان و شر نباشد
سگ ما چون سگ دیگر نباشد
شنو از مصطفی کو گفت دیوم
مسلمان شد دگر کافر نباشد
سگ اصحاب کهف و نفس پاکان
اگر بر در بود بر در نباشد
سگ اصحاب را خوی سگی نیست
گر این سر سگ نمود آن سر نباشد
که موسی را درخت آن شب چو اختر
نمود آذر ولیک آذر نباشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *