+ - x
 » از همین شاعر
 باد بین اندر سرم از باده ای
 چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود
 معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیر
 آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست پا
 گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم
 برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری

 » بیشتر بخوانید...
 یک جرعه می ز ملک کاووس به است
 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
 تاپ و تیپیک
 بهار دیگر
 انتخاب
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 با تمام نا تمامی ها، تمامم کرده ای
 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یکی لحظه از او دوری نباید
کز آن دوری خرابی ها فزاید
تو می گویی که بازآیم چه باشد
تو بازآیی اگر دل در گشاید
بسی این کار را آسان گرفتند
بسی دشوارها آسان نماید
چرا آسان نماید کار دشوار
که تقدیر از کمین عقلت رباید
به هر حالی که باشی پیش او باش
که از نزدیک بودن مهر زاید
اگر تو پاک و ناپاکی بمگریز
که پاکی ها ز نزدیکی فزاید
چنانک تن بساید بر تن یار
به دیدن جان او بر جان بساید
چو پا واپس کشد یک روز از دوست
خطر باشد که عمری دست خاید
جدایی را چرا می آزمایی
کسی مر زهر را چون آزماید
گیاهی باش سبز از آب شوقش
میندیش از خری کو ژاژ خاید
سرک بر آستان نه همچو مسمار
که گردون این چنین سر را نساید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *