+ - x
 » از همین شاعر
 ما همه از الست همدستیم
 ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی
 تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا
 در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده
 آمده ام به عذر تو ای طرب و قرار جان
 قصر بود روح ما نی تل ویرانه ای
 انا لا اقسم الا برجال صدقونا
 تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی*
 ای جهان را دلگشا اقبال عشق
 نتانی آمدن این راه با من

 » بیشتر بخوانید...
 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
 بخود باز آ او دامان دلی گیر
 آشپزخانه
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
 این طرف و آن طرف
 هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این قافله بار ما ندارد
از آتش یار ما ندارد
هر چند درخت های سبزند
بویی ز بهار ما ندارد
جان تو چو گلشنست لیکن
دلخسته به خار ما ندارد
بحریست دل تو در حقایق
کو جوش کنار ما ندارد
هر چند که کوه برقرارست
والله که قرار ما ندارد
جانی که به هر صبوح مستست
بویی ز خمار ما ندارد
آن مطرب آسمان که زهره ست
هم طاقت کار ما ندارد
از شیر خدای پرس ما را
هر شیر قفار ما ندارد
منمای تو نقد شمس تبریز
آن را که عیار ما ندارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *