+ - x
 » از همین شاعر
 ساقی این جا هست ای مولا بلی
 مخمورم پرخواره اندازه نمی دانم
 با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا
 ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
 تا چهره آن یگانه دیدم
 چهل و سوم
 گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
 ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان

 » بیشتر بخوانید...
 تبار وسوسه ها
 حماقت
 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
 خونابه چکان چشمم ازبارش جان امشب
 روزی برای دیدنت
 می روم آهسته آرام از کنار جاده سرد
 فش فش دیگ بخار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای کز تو همه جفا وفا شد
آن عهد و وفای تو کجا شد؟
با روی تو سور شد عزاها
بی رو تو سورها عزا شد
شد بی قدمت سرا خرابه
باز از تو خرابه ها سرا شد
از دعوت تو فنا شود هست
وز هجر تو هست ها فنا شد
ای کشته مرا بجرم آنکه
از من راضی بجان چرا شد
آن تخم عطای تُست در جان
کو را کف دست با سخا شد
اعنات مهیجست جان را
ور نی ز چه روی جان گدا شد
گر عاشق داد نیست جودت
پس جان ز چه عاشق دعا شد
زد پرتو ساقییت بر ابر
کز عکس تو ابرها سقا شد
زد عکس صبوری تو بر کوه
تسکین زمین و متکا شد
زد عکس بلندی تو بر چرخ
معنی تو صورت سما شد
از حسن تو خاک هم خبر یافت
شد یوسف خوب و دلربا شد
از گفت بدار چنگ کز وی
بی گفت تو فهم بانوا شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *