+ - x
 » از همین شاعر
 عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
 من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان
 تو نقد قلب را از زر برون کن
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند
 مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
 بازآمد آستین فشانان
 مرغ خانه با هما پر وا مکن
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
 چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن

 » بیشتر بخوانید...
 جدائی شوق را روشن بصر کرد
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 آهنگ عاشقانه
 ندانی تا نباشی محرم مرد
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 لشکر مژگان
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن شعلهٔ نور می خرامد
وان فتنهٔ حور می خرامد
شب جامه سپید کرد زیرا
کان ماه ز دور می خرامد
مستان شبانه را بشارت
ساقی بسحور می خرامد
جان را بمثال عود سوزیم
کان کان بلور می خرامد
آن فتنه نگر که بار دیگر
با صد شر و شور می خرامد
آن دشمن صبرهای عاشق
در خون صبور می خرامد
جانم بفدای آن سلیمان
کو جانب مور می خرامد
جز چهرۀ عاشقان مبینید
کان شاه غیور می خرامد
در قالب خلق شمس تبریز
چون نفخهٔ صور می خرامد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *