+ - x
 » از همین شاعر
 اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری
 ای دوش ز دست ما رهیده
 شنیدی تو که خط آمد ز خاقان
 آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا
 به حق و حرمت آنک همگان را جانی
 زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
 بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد
 ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدستم
 چشم ها وا نمی شود از خواب
 جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا؟

 » بیشتر بخوانید...
 مناظره بن لادن با امیر المومنین ملا محمد عمر
 گُلِ شگفتۀ من از بهشت، رانده شده
 حرارت عشق
 در دل را بروی کس نبستم
 گلدان
 لشکر مژگان
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 گنگ بودی و کس نمی فهمید آن طرف های شور و حال ترا
 خودکاوی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر سینه که سیمبر ندارد
شخصی باشد که سر ندارد
وان کس که ز دام عشق دورست
مرغی باشد که پر ندارد
او را چه خبر بود ز عالم
کز باخبران خبر ندارد
او صید شود به تیر غمزه
کز عشق سر سپر ندارد
آن را که دلیر نیست در راه
خود پنداری جگر ندارد
در راه فکنده است دری
جز او که فکند برندارد
آن کس که نگشت گرد آن در
بس بی گهرست و فر ندارد
وقت سحرست هین بخسبید
زیرا شب ما سحر ندارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *