+ - x
 » از همین شاعر
 نفسی بهوی الحبیب فارت
 ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو
 اندر دل ما تویی نگارا
 چه نشستی دور چون بیگانگان
 با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
 اندک اندک جمع مستان می رسند
 ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش
 ما مست شدیم و دل جدا شد
 لا قی الفراش نارا کن هکذا حبیبی
 تو نقشی نقش بندان را چه دانی

 » بیشتر بخوانید...
 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
 ای زهره
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 مادر
 در زیر سایه روشن مهتاب خوابنک
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 باغهای معلق بابل
 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
 گریه
 غلام نرگس مست تو تاجدارانند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ما مست شدیم و دل جدا شد
از ما بگریخت تا کجا شد
چون دید که بند عقل بگسست
در حال دلم گریزپا شد
او جای دگر نرفته باشد
او جانب خلوت خدا شد
در خانه مجو که او هواییست
او مرغ هواست و در هوا شد
او باز سپید پادشاهست
پرید به سوی پادشا شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *