+ - x
 » از همین شاعر
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
 ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
 به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید
 گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
 عالم گرفت نورم بنگر به چشم هایم
 چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی
 ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی
 گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
 دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی

 » بیشتر بخوانید...
 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 عشق رويد ز زمين دل من
 بدخشانم
 برادران من
 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
 دنیای مردان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب رفت حریفکان کجایید
شب تا برود شما بیایید
از لعل لبش شراب نوشید
وز خنده او شکر بخایید
چون روز شود به هوشیاران
زین باده نشانه وانمایید
در جیب شما چو دردمیدند
عیسی زایید اگر بزایید
بی هشت بهشت و هفت دوزخ
همچون مه چهارده برآیید
یک موی ز هفت و هشت گر هست
این خلوت خاص را نشایید
مویی در چشم نیست اندک
زنهار که سرمه ای بسایید
چون چشم ز موی پاک گردد
در عشق چو چشم پیشوایید
در عشق خدیو شمس تبریز
انصاف که بی شما شمایید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *