+ - x
 » از همین شاعر
 اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت
 رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی
 تو نقد قلب را از زر برون کن
 ای مونس و غمگسار عاشق
 بی دل شده ام بهر دل تو
 خسروانی که فتنه ای چینید

 » بیشتر بخوانید...
 بازی
 این روز ها و خون من و گردن از شما
 بازآی
 خمخانه ی عشرت
 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
 مرا بخوان
 ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
 رقص آتش
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 گر یک نفست ز زندگانی گذرد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد
زان چنین چندان و خوش ما جان شیرین می دهیم
کان ملک ما را بشهد و قند و حلوا می کشد
خویش فربه می نماییم از پی قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد
آن بلیس بی تیش مهلت همی خواهد ازو
مهلتی دادش که او را بعد فردا می کشد
همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه
در مدزد از وی گلو، گر می کشد تا می کُشد
نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان
عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد
کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون
خفیه صد جان می دهد دلدار، پیدا می کشد
از زمین کالبد بر زن سری وانگه ببین
کو ترا بر آسمان بر می کشد یا می کُشد
روح ریحی می ستاند راح روحی می دهد
باز جان را می رهاند، جغد جان را می کشد
آن گمان ترسا برد، مؤمن ندارد آن گمان
کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می کشد
هر یکی عاشق چو منصورند، خود را می کشند
غیر عاشق و انما که خویش عمدا می کشد
صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجل
عاشق حق خویشتن را بی تقاضا می کشد
بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان؟
گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می کشد
شمس تبریزی بر آمد بر افق چون آفتاب
شمعهای اختران را بی محابا می کشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *