+ - x
 » از همین شاعر
 چو کارزار کند شاه روم با شمشاد
 گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن (ترکی)
 به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی
 مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان
 شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ
 چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی
 یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی
 دل خون خواره را یک باره بستان
 رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
 ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری

 » بیشتر بخوانید...
 همسفر درد
 گنج
 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
 هر صبح از سلام تو آغاز میشوم
 کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را
 همنفسی
 مادر سلام
 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
 هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
 به پیشگاه مولانا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
روی ها را از جمال خوب او چون مه کنید
مردگان کهنه را رویش دو صد جان می دهد
عاشقان رفته را از روی او آگه کنید
از کف آن هر دو ساقی چشم او و لعل او
هر زمانی می خورید و هر زمانی خه کنید
جانب صحرای رویش طرفه چاهی گفته اند
قصد آن صحرا کنید و نیت آن چه کنید
نک نشان روشنی در خیمه ها تابان شدست
گوش اسبان را به سوی خیمه و خرگه کنید
آستان خرگهش شد کهربای عاشقان
عاشقان لاغر تن خود را چو برگ که کنید
در خمار چشم مستش چشم ها روشن کنید
وز برای چشم بد را ناله و آوه کنید
شاه جان ها شمس تبریزیست و این دم آن اوست
رخ بدو آرید و خود را جمله مات شه کنید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *