+ - x
 » از همین شاعر
 خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش
 دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان
 زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
 لعل لبش داد کنون مر مرا
 اول
 به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
 چهل و چهارم
 بوی آن خوب ختن می آیدم

 » بیشتر بخوانید...
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوری
 شبانه
 یک جرعه می ز ملک کاووس به است
 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
 کیوان چو قران به برج خاکی افگند
 می لغزد
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 از میان هزارتا خود من
 هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
چو نه راه بود و نی در عجب از کجا درآمد
بت و بت پرست و مؤمن همه در سجود رفتند
چو بدان جمال و خوبی بت خوش لقا درآمد
دل آهنم چو آتش چه خواست در منارش
نه که آینه شود خوش چو در او صفا درآمد
به چه نوع شکر گویم که شکرستان شکرم
ز در جفا برون شد ز در وفا درآمد
همه جورها وفا شد همه تیرگی صفا شد
صفت بشر فنا شد صفت خدا درآمد
همه نقش ها برون شد همه بحر آبگون شد
همه کبریا برون شد همه کبریا درآمد
همه خانه ها که آمد در آن به سوی دریا
چو فزود موج دریا همه خانه ها درآمد
همه خانه ها یکی شد دو مبین به آب بنگر
که جدا نیند اگر چه که جدا جدا درآمد
همه کوزه ها بیارید همه خنب ها بشویید
که رسید آب حیوان و چنین سقا درآمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *