+ - x
 » از همین شاعر
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی
 آمد سرمست سحر دلبرم
 باز شیری با شکر آمیختند
 ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
 گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم
 ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 مرا گویی چه سانی من چه دانم
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
 جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو

 » بیشتر بخوانید...
 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
 پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
 مشکل
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 آوازهای سرزمین صبوری
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 دیدار تلخ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
خوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند
همه از کار از آن روی معطل شده اند
چو از آن سر نگری موی به مو در کارند
گر چه بی دست و دهانند درختان چمن
لیک سرسبز و فزاینده و دردی خوارند
صد هزارند ولیکن همه یک نور شوند
شمع ها یک صفتند ار به عدد بسیارند
نورهاشان به هم اندرشده بی حد و قیاس
چون برآید مه تو جمله به تو بسپارند
چشم هاشان همه وامانده در بحر محیط
لب فروبسته از آن موج که در سر دارند
ای بسا جان سلیمان نهان همچو پری
که به لشکرگهشان مور نمی آزارند
هست اندر پس دل واقف از این جاسوسی
کو بگوید همه اسرار گرش بفشارند
بی کلیدیست که چون حلقه ز در بیرونند
ور نه هر جزو از آن نقده کل انبارند
این بدن تخت شه و چار طبایع پایش
تاجداران فلک تخت به تو نگذارند
شمس تبریز اگر تاج بقا می بخشد
دل و جان را تو بشارت ده اگر بیدارند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *