+ - x
 » از همین شاعر
 ای که تو از عالم ما می روی
 ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده
 به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی
 به ساقی درنگر در مست منگر
 چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
 مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
 من از کی باک دارم خاصه که یار با من
 اگر مرا تو نخواهی دلم ترا نگذارد
 با روی تو کفر است به معنی نگریدن
 اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم

 » بیشتر بخوانید...
 باژگونی
 معشوقه به رنگ روزگارست
 سوگیانه
 در میان کارتون ها
 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
 آه نوميد بی اثر نبود
 ای که دایم به خویش مغروری
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
 خوش بحال ما که ما را این در و دیوار هست
 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ
زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد
خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد
خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت
مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد
خبرت هست که جان مست شد از جام بهار
سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد
خبرت هست که لاله رخ پرخون آمد
خبرت هست که گل خاصبک دیوان شد
خبرت هست ز دزدی دی دیوانه
شحنه عدل بهار آمد او پنهان شد
بستدند آن صنمان خط عبور از دیوان
تا زمین سبز شد و باسر و باسامان شد
شاهدان چمن ار پار قیامت کردند
هر یک امسال به زیبایی صد چندان شد
گلرخانی ز عدم چرخ زنان آمده اند
کانجم چرخ نثار قدم ایشان شد
ناظر ملک شد آن نرگس معزول شده
غنچه طفل چو عیسی فطن و خط خوان شد
بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفت
باز آن باد صبا باده ده بستان شد
نقش ها بود پس پرده دل پنهانی
باغ ها آینه سر دل ایشان شد
آنچ بینی تو ز دل جوی ز آیینه مجوی
آینه نقش شود لیک نتاند جان شد
مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند
کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد
باقیان در لحدند و همه جنبان شده اند
زانک زنده نتواند گرو زندان شد
گفت بس کن که من این را به از این شرح کنم
من دهان بستم کو آمد و پایندان شد
هم لب شاه بگوید صفت جمله تمام
گر خلاصه ز شما در کنف کتمان شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *