+ - x
 » از همین شاعر
 ای بروییده به ناخواست به مانند گیا
 عشق را با گفت و با ایما چه کار
 پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی
 گر از غم عشق عار داریم
 عزم رفتن کردۀ چون عمر شیرین یاد دار
 چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
 بیست و هفتم

 » بیشتر بخوانید...
 اگر حب وطن در دل نداری
 آلیس
 درخت بارور، سلام
 آواره
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است
 تبر
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 وصال او ز عمر جاودان به
 گفتی که باز، بسته ی زنجیر می شویم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
دولتی هست حریفان سر دولت خارید
چو شکر یک دل و آغشته این شیر شوید
که ظریفید و لطیفید و نکومقدارید
دانه چیدن چه مروت بود آخر مکنید
که امیران دو صد خرمن و صد انبارید
با چنین لاله رخان روح چرا نفزایید
در چنین معصره ای غوره چرا افشارید
دست در دامن همچون گل و ریحانش زنید
نه که پرورده و بسرشته آن گلزارید
رنگ دیدیت بسی جان و حیاتیش نبود
مه خوبان مرا از چه چنین پندارید
چون ره خانه ندانید که زاده وصلید
چون سره و قلب ندانید کز این بازارید
فخر مصرید چو یوسف هله تعبیر کنید
چو لب نوش وفا جمله شکر می کارید
ملکانید و ملک زاده ز آغاز و سرشت
گر چه امروز گدایانه چنین می زارید
ساقیان باده به کف گوش شما می پیچند
گرد خمخانه برآیید اگر خمارید
همه صیاد هنر گشته پی بی عیبی
همه عیبید چو در مجلس جان هشیارید
شمس تبریز درآمد به عیان عذر نماند
دیده روح طلب را به رخش بسپارید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *