+ - x
 » از همین شاعر
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 گر من ز دست بازی هر غم پژولمی
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری
 سی و ششم
 آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
 کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری
 بیاموز از پیمبر کیمیایی
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 صنما چونک فریبی همه عیار فریبی

 » بیشتر بخوانید...
 یقین دانم که روزی حضرت او
 من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام
 دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 آزادی
 کبک
 اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
 راگ وسواس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لحظه ای قصه کنان، قصهٔ تبریز کنید
لحظه ای قصهٔ آن غمزۀ خون ریز کنید
در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم
زان شکرهای خدایانه شکر ریز کنید
هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمع
زلف او گر بفشانید، عبر بیز کنید
بس زبان کز صفت آن لب او کند شود
چون سنان نظر از دولت او تیز کنید
ای بسا شب که ز نور مه او روز شود
گر چه مه در طلبش شیوۀ شبخیز کنید
وقت شمشیر بود، واسطه ها برگیرید
صرف آرید نخواهیم که آمیز کنید
شمس تبریز که خورشید یکی ذرۀ اوست
ذره را شمس مگوییدش و پرهیز کنید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *