+ - x
 » از همین شاعر
 تو چرا جمله نبات و شکری
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 وقتت خوش ای حبیبی، بشنو بحق یاری
 در چمن آیید و بربندید دید
 به باغ آییم فردا جمله یاران
 بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
 بیاموز از پیمبر کیمیایی
 هزار جان مقدس فدای روی تو باد
 من آن ماهم که اندر لامکانم
 گر بنخسبی شبی ای مه لقا

 » بیشتر بخوانید...
 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
 مشکل
 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
 تو در دریا نئی او در بر تست
 می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود
 شباهنگ
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خنده از لطفت حکایت می کند
ناله از قهرت شکایت می کند
این دو پیغام مخالف در جهان
از یکی دلبر روایت می کند
غافلی را لطف بفریبد چنان
قهر نندیشد جنایت می کند
وان یکی را قهر نومیدی دهد
یأس کلی را رعایت می کند
عشق مانند شفیعی مشفقی
این دو گمره را حمایت می کند
شکرها داریم زین عشق ای خدا
لطفهای بی نهایت می کند
هر چه ما در شکر تقصیری کنیم
عشق کفران را کفایت می کند
کوثر است این عشق یا آب حیات؟
عمر را بی حد و غایت می کند
در میان مجرم و حق چون رسول
بس دوادو بس سعایت می کند
بس کن، آیت آیت این را بر مخوان
عشق خود تفسیر آیت می کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *