+ - x
 » از همین شاعر
 درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت
 چون دل جانا بنشین بنشین
 سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 نزدیک توام مرا مبین دور
 ای بگفته در دلم اسرارها
 سیر نمی شوم ز تو نیست جز این گناه من
 موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
 اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
 گر ساعتی ببری ز اندیشه ها چه باشد

 » بیشتر بخوانید...
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 بازگشت
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 در باغ
 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
 مرا با مصحف روی تو سوگند
 همت کن
 رميده آرزوهايم ز آغوش
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاشقان پیدا و دلبر ناپدید
در همه عالم چنین عشقی که دید
نا رسیده یک لبی بر نقش جان
صد هزاران جانها تا لب رسید
قاب قوسین از عُلی تیری فکند
تا سپرهای فلکها را درید
نا کشیده دامن معشوق غیب
دل هزاران محنت و ضربت کشید
نا گزیده او لب شیرین لبی
چند پشت دست در هجران گزید
نا چریده از لبش شاخ شکر
دل هزاران عشوۀ او را چرید
نا شکفته از گلستانش گلی
صد هزاران خار در سینه خلید
گر چه جان از وی ندید الا جفا
از وفاها بر امید او رمید
آن الم را بر کرمها فضل داد
وان جفا را از وفاها برگزید
خار او از جمله گلها دست بُرد
قفل او دلکشترست از صد کلید
جور او از دور دولت گوی بُرد
قندها از زهر قهرش بر دمید
رد او به از قبول دیگران
لعل و مروارید سنگش را مرید
این سعادتهای دنیا هیچ نیست
آن سعادت جو که دارد بوسعید
این زیادتهای این عالم کمیست
آن زیادت جو که دارد بایزید
آن زیادت دست شش انگشت تست
قیمت او کم بظاهر مستزید
آن سنا جو کش سنایی شرح کرد
یافت فردیت ز عطار آن فرید
چرب و شیرین می نماید پاک و خوش
یک شبی بگذشت با تو شد پلید
چرب و شیرین از غذای عشق خور
تا پرت بر روید و دانی پرید
آخر اندر غار در طفلی خلیل
از سر انگشت شیری می مکید
آن رها کن آن جنین اندر شکم
آب حیوانی ز خونی می مزید
قد و بالایی که چرخش کرد راست
عاقبت چون چرخ کژ قامت خمید
قد و بالایی که عشقش برفراشت
برگذشت آن قدش از عرش مجید
نی خمش کن عالم السر حاضرست
نحن اقرب گفت من حبل الورید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *