+ - x
 » از همین شاعر
 در عشق قدیم سال خوردیم
 نه آتش های ما را ترجمانی
 قضا آمد شنو طبل نفیرش
 در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
 بباید عشق را ای دوست دردک
 عاقبت ای جان فزا نشکیفتم
 سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی
 حد البشیر بشاره یا جار
 وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
 ای که تو از عالم ما می روی

 » بیشتر بخوانید...
 ای پسته ی دهانت شیرین و انگبین لب
 پری گمشده
 بی تو بسیار گریه کردم
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 غمت بهانۀ خوبی برای خودكُشی است
 جرم رهی دوستی روی تست
 به خدا وقتی تو رفتی
 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد
 جمالت آفتاب هر نظر باد
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند
ای عاشقان شما را پیغام می رساند
سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری
خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند
نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست
هر حرف آتشی نو در دل همی نشاند
کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی
لیک او گرفته حلقی ما را همی کشاند
بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان
چوگان زلف ما را این سو همی دواند
چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد
سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند
هر سو که هست مستم چوگان او پرستم
در عین نیست هستم تا حکم خود براند
گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر
زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند
آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز
والله که در دو عالم نی درد و درد ماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *