+ - x
 » از همین شاعر
 بغداد همانست که دیدی و شنیدی
 علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
 مرا حلوا هوس کردست حلوا
 عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
 بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه ی دل
 ز کجا آمده ای می دانی
 آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند
 بر چشمه ضمیرت کرد آن پری وثاقی
 عشق بین با عاشقان آمیخته
 اگر خورشید جاویدان نگشتی

 » بیشتر بخوانید...
 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
 به پور خویش دین و دانشموز
 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 بی پناه بادبان
 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 شبانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای آنکه پیش حسنت حوری قدم دو آید
در خانه خیالت شاید که غم درآید
ای آنکه هر وجودی ز آغاز از تو خیزد
شاید که با وجودت در ما عدم درآید
ای غم تو جمع می شو کاینک سپاه شادی
تا کیقباد شادان با صد علم درآید
ای دل مباش غمگین کاینک ز شاه شیرین
آن چنگ پرنوای خالی شکم درآید
آن ساقی الهی آید ز بزم شاهی
وان مطرب معانی اکنون به دم درآید
ای غم چه خیره رویی آخر مرا نگویی
اندر درم درافتی چون او درم درآید
آخر شوم مسلم از آتش تو ای غم
زان کس که جان فزایی او را سلم درآید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *