+ - x
 » از همین شاعر
 آمد بهار خرم آمد نگار ما
 همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
 به شکرخنده اگر می ببرد جان مرا
 بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
 هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
 امروز نیم ملول شادم
 یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
 سالکان راه را محرم شدم

 » بیشتر بخوانید...
 مرا در واژه ها جویید
 عشق را با آب چشم و شیره ی جان می نویسم
 سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
 شکست
 نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
 گمراه
 جمالت آفتاب هر نظر باد
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست
 گویند کسان بهشت با حور خوش است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
زیرا به پیش دریا ماهی حقیر باشد
مانند بحر قلزم ماهی نیابی ای جان
در بحر قلزم حق ماهی کثیر باشد
بحرست همچو دایه ماهی چو شیرخواره
پیوسته طفل مسکین گریان شیر باشد
با این همه فراغت گر بحر را به ماهی
میلی بود به رحمت فضل کبیر باشد
وان ماهیی که داند کان بحر طالب اوست
پایش ز روی نخوت فوق اثیر باشد
آن ماهیی که دریا کار کسی نسازد
الا که رای ماهی آن را مشیر باشد
گویی ز بس عنایت آن ماهیست سلطان
وان بحر بی نهایت او را وزیر باشد
گر هیچ کس ز جرات ماهیش خواند او را
هر قطره ای به قهرش مانند تیر باشد
تا چند رمز گویی رمزت تحیر آرد
روشنترک بیان کن تا دل بصیر باشد
مخدوم شمس دینست هم سید و خداوند
کز وی زمین تبریز مشک و عبیر باشد
گر خارهای عالم الطاف او ببینند
در نرمی و لطافت همچون حریر باشد
جانم مباد هرگز گر جانم از شرابش
وز مستی جمالش از خود خبیر باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *