+ - x
 » از همین شاعر
 هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
 به بخت و طالع ما ای افندی
 چو او باشد دل دلسوز ما را
 درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
 بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم
 پرده بگردان و بزن ساز نو
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 ز زخم دف کفم بدرید ای جان
 مطربا عشقبازی از سر گیر

 » بیشتر بخوانید...
 در آغوشت شبی گر خفته باشم
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 اگر دانی زبان اختران را
 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 شور نوا
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 بانو، حکایت خود موبه مو نکرد
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا برده

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۳

میندیش میندیش که اندیشه گری ها
چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تری ها
خرف باش خرف باش ز مستی و ز حیرت
که تا جمله نیستان نماید شکری ها
جنونست شجاعت میندیش و درانداز
چو شیران و چو مردان گذر کن ز غری ها
که اندیشه چو دامست بر ایثار حرامست
چرا باید حیلت پی لقمه بری ها
ره لقمه چو بستی ز هر حیله برستی
وگر حرص بنالد بگیریم کری ها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *