+ - x
 » از همین شاعر
 کسی کو را بود در طبع سستی
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 تا نقش خیال دوست با ماست
 مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 چمن جز عشق تو کاری ندارد
 ای شه جاودانی وی مه آسمانی
 ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 یا شبه الطیف لی انت قریب بعید

 » بیشتر بخوانید...
 کوچ
 در کارگه کوزه گری کردم رای
 گویند کسان بهشت با حور خوش است
 کلاه های سفید و کله های سیاه
 دم
 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
 زیبا در زندان
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 گویند مرا که دوزخی باشد مست
 تعریف شعر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما
گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد
عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت
عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد
مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجب
داد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد
باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست
دل چو چنین خوان بدید پای به خون درنهاد
دولت بشتافته ست چون نظرت تافته ست
تا که بقا یافته ست عاشق کون و فساد
مفخر تبریزیان شمس حق ای خوش نشان
عالم ای شاه جان بی رخ خوبت مباد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *