+ - x
 » از همین شاعر
 مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی
 به گوش من برسانید هجر تلخ پیام
 اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
 گرمابه دهر جان فزا بود
 علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
 برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
 دیر آمده ای مرو شتابان
 بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
 بوی دلدار ما نمی آید
 همچو گل سرخ بر و دست دست

 » بیشتر بخوانید...
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 سیاه سر
 مهربان
 استخرخیال
 این افعال كمكی برایت هیچ كاری نكرد
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 آستان عشق
 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
 مادر
 رواق منظر چشم من آشیانه توست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
دست بدار از طعام مایده جان رسید
جان ز قطیعت برست دست طبیعت ببست
قلب ضلالت شکست لشکر ایمان رسید
لشکر والعادیات دست به یغما نهاد
ز آتش والموریات نفس به افغان رسید
البقره راست بود موسی عمران نمود
مرده از او زنده شد چونک به قربان رسید
روزه چو قربان ماست زندگی جان ماست
تن همه قربان کنیم جان چو به مهمان رسید
صبر چو ابریست خوش حکمت بارد از او
زانک چنین ماه صبر بود که قرآن رسید
نفس چو محتاج شد روح به معراج شد
چون در زندان شکست جان بر جانان رسید
پرده ظلمت درید دل به فلک برپرید
چون ز ملک بود دل باز بدیشان رسید
زود از این چاه تن دست بزن در رسن
بر سر چاه آب گو یوسف کنعان رسید
عیسی چو از خر برست گشت دعایش قبول
دست بشو کز فلک مایده و خوان رسید
دست و دهان را بشو نه بخور و نه بگو
آن سخن و لقمه جو کان به خموشان رسید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *