+ - x
 » از همین شاعر
 در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست
 من دوش به تازه عهد کردم
 از چشم پرخمارت دل را قرار ماند
 تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی*
 سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
 جان منست او هی مزنیدش
 اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
 شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما
 ای بداده دیده های خلق را حیرانیی
 بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت

 » بیشتر بخوانید...
 باور و آرزو
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 من زمستان وطن را یاد کردم
 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 مرگ زیباست
 پرستو
 بیا زرتشت
 سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۳

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ، دریغ
به دام دیو در افتی، دریغ آن باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق، فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپردی مگو وداع، وداع
که گور پردۀ جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی، بر آمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
ترا غروب نماید، ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید، خلاص جان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟
چرا به دانهٔ انسانیت این گمان باشد؟
کدام دلو فرو رفت و پُر برون نامد؟
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟
تو را چنان بنماید که من به خاک شدم
به زیر پای من این هفت آسمان باشد
دهان چو بستی ازین سوی، آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *