+ - x
 » از همین شاعر
 ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
 ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
 روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست
 آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
 ای یوسف خوش نام ما، خوش می روی بر بام ما
 منم که کار ندارم به غیر بی کاری
 مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
 شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
 شاه گشادست رو دیده شه بین که راست
 ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم

 » بیشتر بخوانید...
 حسن خدایی
 کشم گر آه سوزان از دل چاک
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 فریادی از کوچه
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 فتادی از مقام کبریائی
 دختر و بهار
 اجاق های ویران و خاکستر
 سفینۀ بازگشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رسید ساقی جان ما خمار خواب آلود
گرفت ساغر زرین سر سبو بگشود
صلای باده جان و صلای رطل گران
که می دهد به خماران به گاه زودازود
زهی صباح مبارک زهی صبوح عزیز
ز شاه جام شراب و ز ما رکوع و سجود
شراب صافی و سلطان ندیم و دولت یار
دگر نیارم گفتن که در میانه چه بود
هر آنک می نخورد بر سرش فروریزد
بگویدش که برو در جهان کور و کبود
در این جهان که در او مرده می خورد مرده
نخورد عاقل و ناسود و یک دمی نغنود
چو پاک داشت شکم را رسید باده پاک
زهی شراب و زهی جام و بزم و گفت و شنود
شراب را تو نبینی و مست را بینی
نبینی آتش دل را و خانه ها پردود
دل خسان چو بسوزد چه بوی بد آید
دل شهان چو بسوزد فزود عنبر و عود
نبشته بر رخ هر مست رو که جان بردی
نبشته بر لب ساغر که عاقبت محمود
نبشته بر دف مطرب که زهره بنده تو
نبشته بر کف ساقی که طالعت مسعود
بخند موسی عمران به کوری فرعون
بخور خلیل خدا نوش کوری نمرود
بلیس اگر ز شراب خدای مست بدی
ز صد گنه نشدی هیچ طاعتش مردود
خمش کنم که خمش به پیش هشیاران
که خلق خیره شدند و خیالشان افزود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *