+ - x
 » از همین شاعر
 اتی النیروز مسرورالجنان
 ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
 شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی
 گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن (ترکی)
 دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
 ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را
 ای دلزار محنت و بلا داری
 نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری
 مه روزه اندر آمد هله ای بت چو شکر
 نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن

 » بیشتر بخوانید...
 تقلا در تهی
 شبانه
 نگاه - داغ تر
 کوهی برای تو خس وخاشاک می شود
 سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
 فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را
 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
 قند و قروت
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 آنها که کهن شدند و اینها که نوند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد
هر آن که توبه کند توبه اش قبول مباد
هزار شکر و هزاران سپاس یزدان را
که عشق تو به جهان پر و بال بازگشاد
در آرزوی صباح جمال تو عمری
جهان پیر همی خواند هر سحر اوراد
برادری بنمودی شهنشهی کردی
چه داد ماند که آن حسن و خوبی تو نداد
شنیده ایم که یوسف نخفت شب ده سال
برادران را از حق بخواست آن شه زاد
که ای خدای اگر عفوشان کنی کردی
وگر نه درفکنم صد فغان در این بنیاد
مگیر یا رب از ایشان که بس پشیمانند
از آن گناه کز ایشان به ناگهان افتاد
دو پای یوسف آماس کرد از شبخیز
به درد آمد چشمش ز گریه و فریاد
غریو در ملکوت و فرشتگان افتاد
که بهر لطف بجوشید و بندها بگشاد
رسید چارده خلعت که هر چهارده تان
پیمبرید و رسولید و سرور عباد
چنین بود شب و روز اجتهاد پیران را
که خلق را برهانند از عذاب و فساد
کنند کار کسی را تمام و برگذرند
که جز خدای نداند زهی کریم و جواد
چو خضر سوی بحار ایلیاس در خشکی
برای گم شدگان می کنند استمداد
دهند گنج روان و برند رنج روان
دهند خلعت اطلس برون کنند لباد
بس است باقی این را بگویمت فردا
شب ار چه ماه بود نیست بی ظلام و سواد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *