+ - x
 » از همین شاعر
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
 پرکندگی از نفاق خیزد
 هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
 آن وعده که کرده ای مرا کو
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
 شراب شیره انگور خواهم
 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 بیا ای زیرک و بر گول می خند
 ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره

 » بیشتر بخوانید...
 رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
 از کفم خوب ترین هدیه ی دنیا برده
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
 هزار مرد به پای تو جان سپردند و....
 خویش را تا در تو پیوندی زدم افگار شد
 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
 قصهء دلکش نگار بگو
 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
 درآمیختن
 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

میان باغ گل سرخ های و هو دارد
که بو کنید دهان مرا چه بو دارد
به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل
که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد
چو سال سال نشاطست و روز روز طرب
خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد
چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل
کسی که ساقی باقی ماه رو دارد
به باغ جمله شراب خدای می نوشند
در آن میانه کسی نیست کو گلو دارد
عجایبند درختانش بکر و آبستن
چو مریمی که نه معشوقه و نه شو دارد
هزار بار چمن را بسوخت و بازآراست
چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد
وجود ما و وجود چمن بدو زنده ست
زهی وجود لطیف و ظریف کو دارد
چراست خار سلحدار و ابر روی ترش
ز رشک آن که گل سرخ صد عدو دارد
چو آینه ست و ترازو خموش و گویا یار
ز من رمیده که او خوی گفت و گو دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *