+ - x
 » از همین شاعر
 به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش
 زهی می کاندر آن دستست هیهات
 کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
 دهم
 چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم
 پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
 هر کجا که پا نهی ای جان من
 دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو

 » بیشتر بخوانید...
 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
 قامت من اندکی خم گشته است
 آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
 شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
 چه حاجت طول دادن داستان را
 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
 سرچشمه
 قامت غزل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نماز شام چو خورشید در غروب آید
ببندد این ره حس راه غیب بگشاید
به پیش در کند ارواح را فرشته خواب
به شیوه گله بانی که گله را پاید
به لامکان به سوی مرغزار روحانی
چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید
هزار صورت و شخص عجب ببیند روح
چو خواب نقش جهان را از او فروساید
هماره گویی جان خود مقیم آن جا بود
نه یاد این کند و نی ملالش افزاید
ز بار و رخت که این جا بر آن همی لرزید
دلش چنان برهد که غمیش نگزاید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *