+ - x
 » از همین شاعر
 ماه دیدم شد مرا سودای چرخ
 بیا کز غیر تو بیزار گشتم
 از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها
 روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
 باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من
 اگر خورشید جاویدان نگشتی
 چند دویدم سوی افندی
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 چو در رسید ز تبریز شمس دین چو قمر
 آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند

 » بیشتر بخوانید...
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 چون عهده نمی شود کسی فردا را
 تا بهار آرزوهای مرا گلباررویا میکنی
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 آقا و عقل
 در سرزمین های دیگر
 نیمه راه
 آن یار کز او خانه ما جای پری بود
 دل ما آتش و تن موج دودش
 قماش و نقره و لعل و گهر چیست؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مادر عشق طفل عاشق را
پیش سلطان بی امان نبرد
تا نشد بالغ و ز جان فارغ
پیش آن جان جان جان نبرد
روبه عقل گر چه جهد کند
ره بدان صارم الزمان نبرد
جان فدا عشق را که او دل را
جز به معراج آسمان نبرد
عاشقان طالب نشان گشته
عشقشان جز که بی نشان نبرد
خون چکیده ست ره ره این نه بس است
عاشقی جز که خون فشان نبرد
هر کشان خون نه بوی مشک دهد
تو یقین دان که بوی آن نبرد
دیده را کحل شمس تبریزی
جز به معشوق لامکان نبرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *