+ - x
 » از همین شاعر
 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
 می نروم هیچ از این خانه من
 بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن
 کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست
 آن شاخ خشک است و سیه هان ای صبا بر وی مزن
 چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
 سوم
 سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
 صدایی کز کمان آید نذیریست
 ای جان و جهان چه می گریزی

 » بیشتر بخوانید...
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 اگر به پای تو بستند زنگ، رقصیدی
 آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
 سرود ابراهیم در آتش
 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
 تلخکها
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آتش عشق تو قلاووز شد
دوش دلم سوی دل افروز شد
چون به سخن داشت مرا دوش یار
چون به دم گرم جگرسوز شد
من چه زنم با دم و با مکر او
کو به دغل بر همه پیروز شد
این دل من ساده و بی مکر بود
دید دغل هاش بدآموز شد
هر چه به عالم خوشی شهوتست
همچو پنیر آفت هر یوز شد
آه که شب جمله در این وعده رفت
بوسه دهم بوسه دهم روز شد
یار برهنه به قبا میل کرد
عقل دگربار کمردوز شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *