+ - x
 » از همین شاعر
 ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد
 یوسف آخرزمان خرامان شد
 حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ
 چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
 غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
 تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
 اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا
 بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
 ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود

 » بیشتر بخوانید...
 در پرده اسرار کسی را ره نیست
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 استسقا
 آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
 ز نور شمع من بزم رقیبان روشن است امشب
 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
 سرود ابراهیم در آتش
 حضور ناب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به حسن تو نباشد یار دیگر
درآ ای ماه خوبان بار دیگر
مرا غیر تماشای جمالت
مبادا در دو عالم کار دیگر
بدزدیدی ز حسن تو یکی چیز
اگر بودی چو تو عیار دیگر
چو خورشید جمالت روی بنمود
ز هر ذره شنو اقرار دیگر
زهی دریا که آگندی ز گوهر
که هر قطره نمود انبار دیگر
به یک خانه دو بیمارند و عاشق
منم بیمار و دل بیمار دیگر
خدایا هر دو را تیمار کردی
ولیکن ماند آن تیمار دیگر
چه داند جان منکر این سخن را
که او را نیست آن دیدار دیگر
که منکر گفت سنایی خود همینست
سنایی گفت نی خروار دیگر
بدان خروار تو خروار منگر
گشا دو چشم عیسی وار دیگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *