+ - x
 » از همین شاعر
 مرغ خانه با هما پر وا مکن
 منم فتنه هزاران فتنه زادم
 در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
 من از کی باک دارم خاصه که یار با من
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری
 برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
 سفر کردم به هر شهری دویدم
 تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری

 » بیشتر بخوانید...
 ایستاده ام که رهگذری عاشقم کند
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
 اینجا بلوغ را به سر دار می کشند
 تصنیف مادر
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 صبحگاه مراد
 شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است
 چادری
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
 در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا یارا چنین بی یار مگذار
ز من مگذر مرا مگذار مگذار
به زنهارت درآمد جان چاکر
مرا در هجر بی زنهار مگذار
طبیبی بلک تو عیسی وقتی
مرو ما را چنین بیمار مگذار
مرا گفتی که ما را یار غاری
چنین تنها مرا در غار مگذار
تو را اندک نماید هجر یک شب
ز من پرس اندک و بسیار مگذار
مینداز آتش اندک به سینه
که نبود آتش اندک خوار مگذار
دمم بگسست لیکن بار دیگر
ز من بشنو مرا این بار مگذار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *