+ - x
 » از همین شاعر
 هشیار شدم ساقی دستار به من واده
 یا رشا فدیته من زمن رایته
 آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد
 جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
 من آن ماهم که اندر لامکانم
 عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست
 نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند؟
 ای بداده دیده های خلق را حیرانیی
 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای
 چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند

 » بیشتر بخوانید...
 آن کس که به دست جام دارد
 جوانان را بد آموز است این عصر
 گردن خم نمی کنم
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 دعای مادر
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
 برای شما که عشق تان زندگیست
 بخوان شعرم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
روحک روح البقا حسنک نور البصر
دشمن تو در هنر شد به مثل دم خر
چند بپیماییش نیست فزون کم شمر
اقسم بالعادیات احلف بالموریات
غیرک یا ذا الصلات فی نظری کالمدر
هر که بجز عاشقست در ترشی لایقست
لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر
هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک
کل کریم سواک فهو خداع غرر
چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
چونک ببردی دلی بازمرانش ز در
چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما
زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر
عشق بود دلستان پرورش دوستان
سبز و شکفته کند جان تو را چون شجر
عشق خوش و تازه رو طالب او تازه تر
شکل جهان کهنه ای عاشق او کهنه خر
عشق خران جو به جو تا لب دریای هو
کهنه خران کو به کو اسکی ببج کمده ور


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *