+ - x
 » از همین شاعر
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
 افتاد دل و جانم در فتنه طراری
 هست ما را هر زمانی از نگار راستین
 جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست
 زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
 ای دلزار محنت و بلا داری
 هان ای جمال دلبر ای شاد وقت تو
 مطرب عاشقان بجنبان تار
 سبک بنواز ای مطرب ربایی

 » بیشتر بخوانید...
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
 شب شکستن فانوس
 جمالت آفتاب هر نظر باد
 تهمینه
 شه بیت
 بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
 دارو
 ز دست کوته خود زیر بارم
 زهرآگین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
تو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر
درآ به حلقه رندان که مصلحت اینست
شراب و شاهد و ساقی بی شمار نگر
بدانک عشق جهانی است بی قرار در او
هزار عاشق بی جان و بی قرار نگر
چو دررسی تو بدان شه که نام او نبرم
به حق شاهی آن شه که شاهوار نگر
چو دیده سرمه کشی باز رو از این سو کن
بدین جهان پر از دود و پرغبار نگر
هزار دود مرکب که چیست این فلکست
غبار رنگ برآرد که سبزه زار نگر
نگه مکن تو به خورشید چونک درتابد
به گاه شام ورا زرد و شرمسار نگر
چو ماه نیز به دریوزه پر کند زنبیل
ز بعد پانزده روزش تو خوار و زار نگر
بیا به بحر ملاحت به سوی کان وصال
بدان دو غمزه مخمور یار غار نگر
چو روح قدس ببوسید نعل مرکب او
ز نعل نعره برآمد که حال و کار نگر
اگر نه عفو کند حلم شمس تبریزی
تو روح را ز چنین یار شرمسار نگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *