+ - x
 » از همین شاعر
 چند گهی فاتحه خوانت کنم
 هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر
 افند کلیمیرا از زحمت ما چونی
 اگر تو نیستی در عاشقی خام
 امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
 ای همه سرگشتگان مهمان تو
 گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش
 امروز جنون نو رسیده ست
 دل بر ما شدست دلبر ما
 عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری

 » بیشتر بخوانید...
 افتاده ایم مثل دو تا دست روی هم
 به آن مؤمن خدا کاری ندارد
 اگر به باده مشکین دلم کشد شاید
 هنربند
 لبالب شد چنان جام شهودم
 حیله های رقصان
 سرود مردی که تنها راه می رود
 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
 چشم به راه
 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ندا رسید به جان ها ز خسرو منصور
نظر به حلقه مردان چه می کنید از دور
چو آفتاب برآمد چه خفته اند این خلق
نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور
درون چاه ز خورشید روح روشن شد
ز نور خارش پذرفت نیز دیده کور
بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست
از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور
مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا
نظر به صنع حجابست از چنان منظور
روان خفته اگر داندی که در خوابست
از آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور
چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب
به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور
بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست
هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور
چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری
در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور
میان غلغله و دار و گیر و بردابرد
میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور
درآمد از در گلخن به خشم حمامی
زدش به پای که برجه نه مرده ای در گور
بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک
ولی خزینه حمام سرد دید و نفور
بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا
تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور
چه خفته ایم ولیکن ز خفته تا خفته
هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور
شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل
خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور
چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند
به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور
لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست
نگر به دانش داوود و کوتهی زبور
مگر که لطف کند باز شمس تبریزی
وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *