+ - x
 » از همین شاعر
 خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
 داد جاروبی به دستم آن نگار
 مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
 بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیار
 خیز تا فتنه ای برانگیزیم
 رخ نفسی بر رخ این مست نه
 یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 اگر گل های رخسارش از آن گلشن بخندیدی
 گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش

 » بیشتر بخوانید...
 در من گورستان عزازده ییست
 دست الفت
 عشق من عاشقم باش
 ترا با خویش میبینم
 فریاد بی آوا
 اشکی بر گور بیگناهان بالابلوک
 مرگ
 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
 شعر ناتمام
 گر آمدنم بخود بدی نامدمی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر
عجب که خواجه به رنگی که طفل بود بماند
که ریش خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر
بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت
بدان سبب که نگشتست خواجه زیر و زبر
به چار پا و دو پا خواجه گرد عالم گشت
ولیک هیچ نرفتست قعر بحر به سر
گمان خواجه چنانست که خواجه بهتر گشت
ولیک هست چو بیمار دق واپستر
به حجت و به لجاج و ستیزه افزون گشت
ز جان و حجت ذوقش نبود هیچ خبر
طریق بحث لجاجست و اعتراض و دلیل
طریق دل همه دیده ست و ذوق و شهد و شکر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *