+ - x
 » از همین شاعر
 سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
 گفتی که زیان کنی زیان گیر
 ببسته است پری نهانیی پایم
 همه خوف آدمی را از درونست
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
 مست رسید آن بت بی باک من
 ساربانا اشتران بین سر بسر قطار مست
 چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
 این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم

 » بیشتر بخوانید...
 اگر با تو نبودم
 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
 ناگفته ها در نگاه
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
 یارم چو قدح به دست گیرد
 هر یک چندی یکی برآید که منم
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
فغان که بنده مر او را نبود یار سفر
فغان که کار سفر نیست سخره دستم
که تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر
ولیک طالع خورشید و مه سفر باشد
که تاز گردششان سایه شد سوار سفر
سفر بیامد وزان هجر عذرها می خواست
بدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر
بگفتمش که ز روباه شانگی بگذر
که شیر کرد شکارم به مرغزار سفر
مراست جان مسافر چو آب و من چون جوی
روانه جانب دریا که شد مدار سفر
دود به لب لب این جوی تا لب دریا
دلی که خست در این راه ها ز خار سفر
به روی آینه بنگر که از سفر آمد
صفا نگر تو به رویش از آن غبار سفر
سفر سفر چو چنان یار غار در سفرست
تو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر
همیشه چشم گشایم چو غنچه بر سر راه
چو سرو روح روانست در بهار سفر
چو شمس مفخر تبریز در سفر افتاد
چه مملکت که بگسترد در دوار سفر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *