+ - x
 » از همین شاعر
 نه آتش های ما را ترجمانی
 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
 ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
 در این سرما سر ما داری امروز
 بدار دست ز ریشم که باده ای خوردم
 بیا ای یار کامروز آن مایی
 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
 گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
 یا صغیر السن یا رطب البدن
 مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین

 » بیشتر بخوانید...
 موی زیبای تو بی حادثهء مریم نیست
 نگاه - داغ تر
 خط عذار یار که بگرفت ماه از او
 از وجه عدم يعنی ويرانه شدم يا هو
 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر
اسیر عشق نگردد ز رنج و خواری سیر
ز زخم های نهانی که عاشقان دانند
به خون درست و نگردد ز زخم کاری سیر
مقیم شد به خرابات و جمله رندان را
خراب کرد و نشد از شراب باری سیر
هزار جان مقدس سپرد هر نفسی
در آن شکار و نشد جان از آن شکاری سیر
مثال نی ز لب یار کام پرشکرست
ولیک نیست چو نی از فغان و زاری سیر
بگفت تو ز چه سیری بگفتم از جز تو
ولیک هیچ نگردم از آنچ داری سیر
نه شهر و یار شناسیم ای مسلمانان
از آنک نیست دل از جام شهریاری سیر
هوای تو چو بهارست و دل ز توست چو باغ
که باغ می نشود از دم بهاری سیر
چو شرمسارم از احسان شمس تبریزی
که جان مباد از این شرم و شرمساری سیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *