+ - x
 » از همین شاعر
 ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
 غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی
 تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی*
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 بیچاره کسی که می ندارد
 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
 گر یار لطیف و باوفایی
 آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار
 الا هات حمرا کالعندم
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش

 » بیشتر بخوانید...
 عشق رويد ز زمين دل من
 شاعران راست می گویند
 درد عشقی کشیده ام که مپرس
 زنده گی
 بر پشت من از زمانه تو میاید
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 حیف نیست ؟
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 دلم از سير گلشن وا نگردد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
رخش کنار ندارد از او کنار مگیر
جهان شکارگهی دان ز هر طرف صیدی
درآ چو شیر بجز شیر نر شکار مگیر
هوای نفس مهارست و خلق چون شتران
به غیر آن شتر مست را مهار مگیر
وجود جمله غبارست تابش از مه ماست
به ماه پشت میار و ره غبار مگیر
بران ز پیش جهان را که مار گنج تواست
تواش به حسن چو طاووس گیر و مار مگیر
چو خلق بر کف دستت نهند چون سیماب
ز عشق بر کف سیماب شو قرار مگیر
به حس دست بدان ار چه چشم تو بستست
ز گلشن ازلی گل بچین و خار مگیر
به بوی آن گل بگشاد دیده یعقوب
نسیم یوسف ما را ز کرته خوار مگیر
کیست یوسف جان شاه شمس تبریزی
به غیر حضرت او را تو اعتبار مگیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *