+ - x
 » از همین شاعر
 آید هر دم رسول از طرف شهر یار
 چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد
 به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست
 بیار ساقی بادت فدا سر و دستار
 بیامدیم دگربار چون نسیم بهار
 به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
 به من نگر که منم مونس تو اندر گور
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر
 همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

 » بیشتر بخوانید...
 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
 گمراه
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 مسافرازسفردلسرد می آید
 به ساحل گفت موج بیقراری
 اینک از شانه هایم
 هشدار و اسکلیت
 ای عشق
 لعل بدخشان
 یک کوچه ی باران زده...

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از آن مقام که نبود گشاد زود گذر
برو به سوی خریدار خویش همچون زر
درخت اگر متحرک شدی ز جای به جا
نه رنج اره کشیدی نه زخمه های تبر
زمان چو حاکم تست و مکان چو معبر تو
مکان نیک گزین و زمان نکو بنگر
چنان شوی که مکان و زمان و اهل زمان
دگر نتاند کردن به فعل در تو اثر
تو تیره گردی از شب چو آینه گردون
نه زردروی خزان گردی از هوا چو شجر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *