+ - x
 » از همین شاعر
 عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
 کجکنن اغلن اودیا کلکل
 کس بی کسی نماند می دان تو این قدر
 نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری
 اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی
 ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر
 اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی
 شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
 غدرالعشق فزلت
 به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی

 » بیشتر بخوانید...
 پارسی را پاس میداریم
 یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 کندو
 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 حوض گل و شکوفه گل و آبشار گل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حال ما بی آن مه زیبا مپرس
آنچ رفت از عشق او بر ما مپرس
زیر و بالا از رخش پرنور بین
ز اهتزاز آن قد و بالا مپرس
گوهر اشکم نگر از رشک عشق
وز صفا و موج آن دریا مپرس
در میان خون ما پا درمنه
هیچم از صفرا و از سودا مپرس
خون دل می بین و با کس دم مزن
وز نگار شنگ سرغوغا مپرس
صد هزاران مرغ دل پرکنده بین
تو ز کوه قاف و از عنقا مپرس
صد قیامت در بلای عشق اوست
درنگر امروز و از فردا مپرس
ای خیال اندیش دوری سخت دور
سر او از طبع کارافزا مپرس
چند پرسی شمس تبریزی کی بود
چشم جیحون بین و از دریا مپرس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *