+ - x
 » از همین شاعر
 گر یک سر موی از رخ تو روی نماید
 به جان تو که مرو از میان کار مخسب
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 صد دهل می زنند در دل ما
 اول
 ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم
 بیا ای یار کامروز آن مایی
 دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
 بیا با تو مرا کارست امروز
 ای روی مه تو شاد خندان

 » بیشتر بخوانید...
 فلتر شکن
 شکفته ام به تماشای چشم شهلائی
 قرآن که مهین کلام خوانند آن را
 جام امید نظرگاه خمار است اینجا
 سمندر مشربی را ناير و نير گلستانست
 واژه ها
 واژه های تلخ و سنگینم
 بدست من همان دیرینه چنگ است
 دختر خورشید
 ترا بهر ربودن دوست دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سوی آن سلطان خوبان الرحیل
سوی آن خورشید جانان الرحیل
کاروان بس گران آهنگ کرد
هین سبکتر ای گرانان الرحیل
سوی آن دریای مردی و بقا
مردوار ای مردمان هان الرحیل
آفتاب روی شه عالم گرفت
صبح شد ای پاسبانان الرحیل
همچو مرغان خلیلی سوی سر
زانک بی سر نیست سامان الرحیل
سوی اصل خویش یعنی بحر جان
جمع یاران همچو باران الرحیل
ای شده بگلربگان ملک غیب
کمترینه عاشق قان الرحیل
خانه و فرزند و بستر ترک کن
اسپ و استر زین و پالان الرحیل
پیش شمس الدین تبریزی شاه
خاک بی جان گشته با جان الرحیل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *