+ - x
 » از همین شاعر
 گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
 ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگو
 از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
 آن دلبر من آمد بر من
 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
 در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای
 شاه گشادست رو دیده شه بین که راست
 من اگر نالم اگر عذر آرم

 » بیشتر بخوانید...
 ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
 شطرنج
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست
 سلیمی منذ حلت بالعراق
 فتادی از مقام کبریائی
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 چرا خون جگر قوتِ مدام از بهر خاصانست
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال
به یک دمم بفروزی به یک دمم بکشی
چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال
دل آب و قالب کوزه ست و خوف بر کوزه
چو آب رفت به اصلش شکسته گیر سفال
تو را چگونه فریبم چه در جوال کنم
که اصل مکر تویی و چراغ هر محتال
تو در جوال نگنجی و دام را بدری
که دیده است که شیری رود درون جوال
نه گربه ای که روی در جوال و بسته شوی
که شیر پیش تو بر ریگ می زند دنبال
هزار صورت زیبا بروید از دل و جان
چو ابر عشق تو بارید در بی امثال
مثال آنک ببارد ز آسمان باران
چو قبه قبه شود جوی و حوض و آب زلال
چه قبه قبه کز آن قبه ها برون آیند
گل و بنفشه و نسرین و سنبل چو هلال
بگویمت که از این ها کیان برون آیند
شنودم از تکشان بانگ ژغرغ خلخال
ردای احمد مرسل بگیر ای عاشق
صلای عشق شنو هر دم از روان بلال
بهل مرا که بگوییم عجایبت ای عشق
دری گشایم در غیب خلق را ز مقال
همه چو کوس و چو طبلیم دل تهی پیشت
برآوریم فغان چون زنی تو زخم دوال
چگونه طبل نپرد بپر کرمنا
که باشدش چو تو سلطان زننده و طبال
خود آفتاب جهانی تو شمس تبریزی
ولی مدام نه آن شمس کو رسد به زوال


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *