+ - x
 » از همین شاعر
 هرکه آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
 حال ما بی آن مه زیبا مپرس
 منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین
 قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
 عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
 از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا
 در هوایت بی قرارم روز و شب
 دلا تا نازکی و نازنینی
 خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را

 » بیشتر بخوانید...
 گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
 می لعل مذابست و صراحی کان است
 مار کر
 از فراز منبر ابرها
 گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود
 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا
لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما
جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم
چرخ شاید جای تو یا سدره ها یا منتها
طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق
کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا
پر در پر بافته رشک احد گرد رخش
جان احمد نعره زن از شوق او واشوقنا
غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون
گر سر مویی ز حسنش بی حجاب آید به ما
از ورای صد هزاران پرده حسنش تافته
نعره ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا
سجده تبریز را خم درشده سرو سهی
غاشیه تبریز را برداشته جان سها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *