+ - x
 » از همین شاعر
 جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
 دلا در روزه مهمان خدایی
 بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
 در چمن آیید و بربندید دید
 برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد
 بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
 ای دل رفته ز جا بازمیا
 ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام

 » بیشتر بخوانید...
 شرمندگی
 تماشا
 دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
 نا خورده شراب می خروشیم
 هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
 مگو که غربت این باغ را تماشا نیست
 تا راه قلندری نپویی نشود
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
 در آغوشت شبی گر خفته باشم
 ز بحر لا در اسرار منصور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم
نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی دارم
اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهر
وگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمی دارم
مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کن
مرا گفته ست لاتسکن تو را همدم نمی دارم
مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده ست
چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی دارم
در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد
خرد خواهد که دریازد منش محرم نمی دارم
ز شادی ها چو بیزارم سر غم از کجا دارم
به غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی دارم
پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم
که من آن سرو آزادم که برگ غم نمی دارم
درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بو
ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی دارم
تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهم
بر اشهب بر نمی شینم سر ادهم نمی دارم
جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهب
که بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی دارم
به باغ عشق مرغانند سوی بی سویی پران
من ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی دارم
منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زنده
ولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی دارم
ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدم
بگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی دارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *