+ - x
 » از همین شاعر
 ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
 تازه شد از او باغ و بر من
 عید نمی دهد فرح بی نظر هلال تو
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 بوسیسی افندیمو هم محسن و هم مه رو
 ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
 صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
 آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست
 بگفتم عذر با دلبر که بی گه بود و ترسیدم
 خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم

 » بیشتر بخوانید...
 تا که رفتی از برم حتی جهانم گریه کرد
 باز کجا ساز سفر می کنی
 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
 آشتی
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 لبی تا در لبانت می گذارم
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نه آن بی بهره دلدارم که از دلدار بگریزم
نه آن خنجر به کف دارم کز این پیکار بگریزم
منم آن تخته که با من دروگر کارها دارد
نه از تیشه زبون گردم نه از مسمار بگریزم
مثال تخته بی خویشم خلاف تیشه نندیشم
نشایم جز که آتش را گر از نجار بگریزم
چو سنگم خوار و سرد ار من به لعلی کم سفر سازم
چو غارم تنگ و تاری گر ز یار غار بگریزم
نیابم بوس شفتالو چو بگریزم ز بی برگی
نبویم مشک تاتاری گر از تاتار بگریزم
از آن از خود همی رنجم که منهم در نمی گنجم
سزد چون سر نمی گنجد گر از دستار بگریزم
هزاران قرن می باید که این دولت به پیش آید
کجا یابم دگربارش اگر این بار بگریزم
نه رنجورم نه نامردم که از خوبان بپرهیزم
نه فاسد معده ای دارم که از خمار بگریزم
نیم بر پشت پالانی که در میدان سپس مانم
نیم فلاح این ده من که از سالار بگریزم
همی گویم دلا بس کن دلم گوید جواب من
که من در کان زر غرقم چرا ز ایثار بگریزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *