+ - x
 » از همین شاعر
 خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را
 قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
 درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
 آن خواجه خوش لقا چه دارد
 در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید
 سی و نهم
 به حیلت تو خواهی که در را ببندی
 در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی
 هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

 » بیشتر بخوانید...
 سوگ سرود ۲
 شطرنج
 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی
 از یاد رفته
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 زين پرسيدنم نباشد گناه من کو خطای من چه
 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم
چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم
یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانم
به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی
بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم
به حق اشک گرم من به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم
مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم
به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید
نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم
دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمی گفتی
که از مردی برآوردن ز دریا گرد می دانم
جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد
چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم
چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی
بگویم مات غم باشم اگر این نرد می دانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *