+ - x
 » از همین شاعر
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
 طرب اندر طرب است او که در عقل شکست او
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 برفت یار من و یادگار ماند مرا
 اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری
 خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 به کوی دل فرورفتم زمانی
 هر که را گشت سر از غایت برگردیدن

 » بیشتر بخوانید...
 هر که را داغ در جگر نبود
 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
 این کهنه رباط را که عالم نام است
 موعظه
 اگر حب وطن در دل نداری
 رباعیات امروز
 یادی از گذشته
 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
 من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
 کهن پروردهء این خاکدانم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
که بنوشت آن مه بی کیف دعوت نامه ای پیشم
روان شد سوی ما کوثر که گنجا نیست ظرف اندر
بدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم
یکی آهوی چون جانی برآمد از بیابانی
که شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم
همه مستیم ای خواجه به روز عید می ماند
دهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم
درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندان
که بر سرمست و با حیران چه برخوانیم الهاکم
یکی عاقل میان ما به دار وهم نمی یابند
در این زنجیر مجنونان چه مجنون می شود مردم
بر مخمور یک ساغر به از صد خانه پرزر
بریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم
میان روزه داران خوش شراب عشق در می کش
نه آن مستی که شب آیی ز شرم خلق چون کزدم
بخور بی رطل و بی کوزه میی کو نشکند روزه
نه ز انگور است و نه از شیره نه از بکنی نه از گندم
شرابی نی که درریزی سر مخمور برخیزی
دروغین است آن باده از آن افتاد کوته دم
رسید از باده خانه پر به زیر مشک می اشتر
رها کن خواب خراخر که قمقم بانگ زد قم قم
دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان می رو
پیاپی اندر این مستی نه اشتر جو و نی جم جم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *