+ - x
 » از همین شاعر
 گر عید وصل تست منم خود غلام عید
 نثرنا فی ربیع الوصل بالورد
 هله ای کیا نفسی بیا
 خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
 اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقین
 دل معشوق سوزیده است بر من
 بخش پانزدهم
 ای بداده دیده های خلق را حیرانیی
 هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن
 تو چه دانی که ما چه مرغانیم

 » بیشتر بخوانید...
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
 ای دل غم این جهان فرسوده مخور
 نا تسلیم
 بعد ها
 درخت
 کاغذ دیواری
 گُلِ شگفتۀ من از بهشت، رانده شده
 ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
 چهار بیتی ها
 چه شیطانی خرامش واژگونی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
که بنوشت آن مه بی کیف دعوت نامه ای پیشم
روان شد سوی ما کوثر که گنجا نیست ظرف اندر
بدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم
یکی آهوی چون جانی برآمد از بیابانی
که شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم
همه مستیم ای خواجه به روز عید می ماند
دهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم
درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندان
که بر سرمست و با حیران چه برخوانیم الهاکم
یکی عاقل میان ما به دار وهم نمی یابند
در این زنجیر مجنونان چه مجنون می شود مردم
بر مخمور یک ساغر به از صد خانه پرزر
بریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم
میان روزه داران خوش شراب عشق در می کش
نه آن مستی که شب آیی ز شرم خلق چون کزدم
بخور بی رطل و بی کوزه میی کو نشکند روزه
نه ز انگور است و نه از شیره نه از بکنی نه از گندم
شرابی نی که درریزی سر مخمور برخیزی
دروغین است آن باده از آن افتاد کوته دم
رسید از باده خانه پر به زیر مشک می اشتر
رها کن خواب خراخر که قمقم بانگ زد قم قم
دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان می رو
پیاپی اندر این مستی نه اشتر جو و نی جم جم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *