+ - x
 » از همین شاعر
 ز روی تست عید آثار ما را
 ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری
 ای بخاری را تو جان پنداشته
 ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
 چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
 امروز بحمدالله از دی بترست این دل
 آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش
 بربند دهان از نان کمد شکر روزه
 ماییم فداییان جانباز
 باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو

 » بیشتر بخوانید...
 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
 پنجره
 حرارت عشق
 قلزم تلاوت
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
 مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق
 ما زاده کعبه ی بهاریم
 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
 خرم آنروز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم
دریدم پرده بی چون سر آن هم نمی دارم
مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده ست
ملامت کی رسد در من که برگ غم نمی دارم
چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی گوید
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی دارم
دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه
از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی دارم
چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود
هزاران بار می گوید سر آن هم نمی دارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *