+ - x
 » از همین شاعر
 خنک آنکس که چو ما شد، همه تسلیم و رضا شد
 آمده ای بی گه خامش مشین
 از دلبر ما نشان کی دارد؟
 اگر سزای لب تو نبود گفته من
 خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی
 شاها بکش قطار که شهوار می کشی
 جانا بیار باده و بختم تمام کن
 رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی
 ز کجا آمده ای می دانی
 با چنین رفتن به منزل کی رسی

 » بیشتر بخوانید...
 پر کن پیاله را
 شهری گم شده است
 امشب اتاق، باز دهان باز كرده است
 تکدرخت شرقی
 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 هم دانه امید به خرمن ماند
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست
 آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
 باده ی عرفان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها
شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها
شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان
او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها
چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره ها
از برای استماعش واگشاده سمع ها
ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اند
گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها
گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیور
مر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها
شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق
کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها
چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد
جان صدیقان گریبان را درید از شنع ها
تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب
یک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها
سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاست
یا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *